تبليغاتX
مرد بارانی


مرد بارانی

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی، من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

نمیدانی چقدر دلم میخواهد چشمانم را

به هر چه که گذشته است ببندم

و به روبرو نگاه کنم

به فردایی که دوست دارم تو هم در آن باشی

به روزهایی که از حس خواستنت سرشار است

از لحظه هایی که عقربک هایش را

به آستان با تو بودنم پیوند میزنم

و شبهایی که سیاهی اش را با حسی ناشناخته

به روشنی نگاه تو میدوزم

دوست دارم با خودم تمام واژه های سپیدی که

تو را برایم معنا میکند تکرار کنم

و از تمام شاخه های آویخته درخت یاس به یاد عطر نفسهایت

گلی بچینم و آن را در گوشه گوشه اتاق خالی ذهنم بیاویزم

باشد تا تمام دالان های یادم از عطر رویت و

حضور بی بهانه ات مالامال شود

خوب میدانی

خوب میدانی که من با ثانیه ثانیه با تو بودن زندگی میکنم

و لحظات بی تو بودن را با بی رحمی قتل عام میکنم

هر چند که میدانم هر چه هم این لحظات را بکشم

باز باید برای داشتنت با روزگار ستیز کنم

اما ...

برای دقایق نداشتنت چاره ای نمیاندیشم

و برای آن وقتهایی که هستی در دلم جشن برپا میکنم

و با نگاه رویاییت جای جای دلم را آذین میبندم

نمیدانم میدانی یا نه

لحظه تولد من به همان ثانیه ای برمیگردد

که تو برای اولین بار به من گفتی

دوستت دارم!

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 14:1 توسط مرد بارانی| |


پسران

قبل از ازدواج

بعد از ازدواج

نتيجه گيري اخلاقي

خوردن بهترين غذاها بي منت

خوردن غذا هاي سوخته با منت

تقويت معده

استراحت مطلق بي جر بحث

كار كردن در شرايط سخت

ورزيده شدن

ديدوبازديد از اماكن تفريحي

سر زدن به فاميل خانوم

صله رحم

... آموزش گيتار و سنتور و

آموزش بچه داري و شستن ظرف

همدردي با مرد ها

گرفتن پول تو جيبي از پاپا

دادن كل حقوق به خانوم

مستقل شدن


دختران

قبل از ازدواج

بعد از ازدواج

نتيجه گيري اخلاقي

ايستادن در صف سينما و استخر

ايستادن در صف شير وگوشت

آموزش ايستادگي

تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي

تعطيلات شست وشوي خانه ولباس

پر شدن اوقات فراغت

نوشتن كتاب شعر و رمان

نوشتن داستان پرنده در قفس

شهرت باد آورده

صحبت تلفني بي محاسبه زمان

اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه

حفظ عضلات صورت

رفتن به سفرهاي هفتگي

درحسرت رفتن به پارك سر كوچه

امنيت كامل


نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 8:41 توسط مرد بارانی| |



الهی کفر میگویم


چه میخواهی نمیدانم


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی



نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 21:22 توسط مرد بارانی| |


تو که در دیده ی صیاد به دام افتادی

چه بخواهی

چه نخواهی

تو بدان !!

بال و پری نیست که پرواز کنی !!!

غم من خواهش پرواز تو بود

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،

داستان خسرو و شیرین ..

افسانه ی لیلی و مجنون

روایت ویس و رامین ،

قصه ی فرهاد و منیژه ،

وامق و عذرا ،

باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران..

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید …

نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 16:9 توسط مرد بارانی| |


منو ببین گریه نکن به این وضع عادت کردم         بحال من غصه نخور اگر که غرق دردم

از زندگی شاکی نشو بگو صبرت سر اومده          اینو رو پیشونیم نوشتم خوشی به من نیومده

نه امیدی نه بهاری نه از عشقی یادگاری             گفته بودی بر میگردی نه که تنها جا بزاری

حالا تنها و شکسته چشم رو دنیا دیگه بسته         تو که رفتی دیگه قلبم دل به هیچ یاری نبسته

روزگار وفا نداره رسم دنیا رو میدونم                 آره دوست دارم بخندم اما هیچوقت نمیتونم

غم تو قلبم خونه کرده دلمو دیوونه کرده              چینهای رو صورت من مثل برگی خشک و زرده


نوشته شده در جمعه 5 آذر1389ساعت 18:56 توسط مرد بارانی| |


خدا ما رو برای هم نمی خواست

 

فقط می خواست عشق و  فهمیده باشیم

 

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست

 

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

 

تمام لحظه های این تب سرد

 

خدا از حسرت ما با خبر بود

 

خودش ما رو برای هم نمی خواست

 

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

 

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

 

می بینم میری و می بینی میرم

 

تو وقتی هستی اما دوری از من

 

نه می شه زنده باشم نه بمیرم

 

نمی گم دلخور از تقدیرم اما

 

تو می دونی چقدر دلگیره این عشق

 

فقط چون دیر باید می رسیدیم

 

داره تو دست ما میمیره این عشق

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 22:25 توسط مرد بارانی| |

 

تو هم جزو این ها هستی؟

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال كتابند،

بعضی‌ها بقال كتابند،

بعضی‌ها انبارداركتابند،

بعضی‌ها كلكسیونر كتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.

بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.

بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند.

هیچكس بی‌درجه نیست.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،

بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت 14:42 توسط مرد بارانی| |

دست نوشته های گابریل گارسیا

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از

داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است

كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم


انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

 

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد


و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

 

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

 

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

 

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان


عشق ورزید


در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم


است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

 

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه


خوب بازی كردن با كارتهای بد است

 

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود


ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

 

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است


در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست


نظرتون چیه؟؟؟ گاهی چقدر زود دیر میشه،مگه نه؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 10:1 توسط مرد بارانی| |


شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور،

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب

برگردي تا خوشه اي بچيني...

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

 استاد پرسيد: چه آوردي ؟

 با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و

به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

 استاد گفت: عشق يعني همين...!

 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

 استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد

داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

 شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

 استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

 درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست

خالی برگردم .

 استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!


 و این است فرق عشق و ازدواج

نوشته شده در چهارشنبه 12 آبان1389ساعت 22:6 توسط مرد بارانی| |

 

حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست


شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست


من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم


واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم


توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود


کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود


واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم

 
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم


اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم


تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم


قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من


سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من


چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم


دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 22:21 توسط مرد بارانی| |

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

دوي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

.....................................................................................................

چشم ها پرسش بي پاسخ حيراني ها

دست ها تشنه تقسيم فراواني ها...

عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم

تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم

دل در تب لبيك تاول زد ولي ما

لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم...

شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد

مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد...

دلم قلمرو جغرافياي ويراني است

هواي ناحيه ما هميشه باراني است

نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 14:16 توسط مرد بارانی| |

 

آمــــد امّــــا در نگــــاهـــش آن نــوازش هــا نبود ----- چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شـسـته بود ----- عکـس شیدایی ، در آن آیینه ی سـیما نبود

لب،همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت-----دل همان دل بود ، امّـا مسـت و بی پــروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رســــــــوایی نداشـــــت ----- گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسـوا نبود

در نگاه ســــــرد او غــــوغــای دل خــاموش بود ----- برق چشمش را ،نشان ، از آتش سـودا نبود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف-----گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود  

نوشته شده در پنجشنبه 19 فروردین1389ساعت 11:24 توسط مرد بارانی| |

 

با سلام و ضمن تبریک سال جدید برای شما دوستان عزیزم

امیدوارم سال بسیار خوب و پرباری داشته باشید و توی این سال

برای همه مردم، خصوصا همه دوستانم بهترینهارو آرزومندم/.

سعی داشتم مثل قبل دوباره غیبت نکنم ولی مگر این کار و زندگی می ذاره

بازم شرمنده اخلاق ورزشی همتون هستم، به بزرگواری خودتون ببخشید

 

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم، رسيدن شب را بهانه ميکنم

و باز شب مي رسد و صبحي ديگر و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم

بگذار ميان شب و روز باقي بماند که چه قدر دوست دارم...... بعد از رفتنت......

شبي از پشت يک تنهايي غمناک و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم!

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :

 دلم حيران و سرگردان چشمايي است رويايي و من

تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم!

همين بود آخرين حرفت.....

و من بعد از عبور تلخ و غمگين نگاهت حريم چشمهايم را

به روي اشکي از جنس غرور ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم.

نمي دانم چرا رفتي؟ نمي دانم چرا ؟ شايد خطا کردم!

و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي؟! نمي دانم چرا؟ تا کي؟ براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد....

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت.....

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد...

و بعد از رفتنت گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهربوني دانه بر ميداشت!!

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد....

وبعد از رفتنت انگار کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت!!!

ناگهان کسي حس کرد که من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....

و بعد از رفتنت درياچه بغض کرد، کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد!!!

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟؟؟

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:(تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:)

در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتي مابين اشک و ترديد وحسرت کنار

انتظاري که بدون پاسخ و سرد است!!!

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل ميان غصه اي از جنس بغض کوچک

يک ابر... نمي دانم چرا؟؟؟؟

شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ

قشنگ آرزوهايش

دعا کردم!

نوشته شده در پنجشنبه 5 فروردین1389ساعت 9:58 توسط مرد بارانی| |

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که

یادت را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و

صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به

تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو...

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، 

اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپار

کردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ...

دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...

به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته...

به گذشته های دور خیره شده بودی ...

من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود...

تحمل کردم ...

هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم.

با این همه بهترینم دوستت دارم ...

هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل

می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند.

نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 8:51 توسط مرد بارانی| |

 

گر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،


می خواهم بگویم : سلام!


اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،


می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!


از کوچه های بی چراغ!


از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!


از این ترانه ی تار...


مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!


کم کم این حکایت ِ دیده و دل،


که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،


باورم شده بود!


باورم شده بود،


که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!


راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟


کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،


به گوشت نمی رسید؟


تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!


آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،


که در نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟


می دانم!


تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!


اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،


از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!


یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،


در دوردست ِ دریا امیدی نیست!


می ترسیدم - خدای نکرده ! -


آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،


تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!


اما آمدی!


حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!


این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌همیشه می گنجانم،


انگشتانم،برای شمردنشان کم می آید!

نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 8:32 توسط مرد بارانی| |

 

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ،

اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:45 توسط مرد بارانی| |

 

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                          زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                           آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                            عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                            پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 6:38 توسط مرد بارانی| |

 

 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                                               نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                                               کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                                               به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                               خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                                                که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                               به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                                                خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 13:15 توسط مرد بارانی| |

 

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،


بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 15:12 توسط مرد بارانی| |

 

 

نفس تنگه، دلت سنگه، نگاه تو چه بی رنگه             

                                          دلم غمگین تر از دیروز، صدای بغضم آهنگه

میگن عاشق نمی ترسه، ولی ترسیدم از این شب       

                                          میگن عاشق نمی لرزه، ولی لرزیدم از این تب

میگن عاشق نمی میره، شب و روزم پر مرگه               

                                           میگن پاییز نمی بینه، چرا زردی به این برگه؟

میگن نوره سزای اون، چرا کوره نگاه من                    

                                           میگن نزدیک شادی هاست، ببین دوره که راه من

نفس تنگه، دلت سنگه، ببین ماهم چه خاموشه          

                                            میگن عاشق که معروفه، ولی یادم فراموشه

نگو عاشق، یه دیونه، مگه عشق غیر زندونه              

                                            میگن عاشق پر از صبره، تو باور کردی همخونه؟

در و دیوار پر از عکس هات،منه دیونه بیمارم    

                                        میگن خواب، رنگیه با عشق، کدوم خواب؟ من که بیدارم

عجیب سرده تنه پر تب، پرستارم کجا مونده               

                                            میگن عاشق دلش گیره، آره دست تو جا مونده

نکن سردی، بکن گرمم، بیا دور تو می گردم               

                                             میگن عاشق نداره درد، غلط کردن! پر دردم

رگم خشکه نداره خون، مثل این تن که بی جونه         

                                             ترانم تلخه می دونم، ولی از عشق که می خونه

نخون شعرم، نکن ناله، که شعرم سرد و بی حاله   

                                         بگو "احسان" که شاعر نیست، هنوز خامه هنوز کاله

 

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 12:38 توسط مرد بارانی| |

Design By : ShabGozar.com

Specific
Others